تبليغاتX
در گذر سال ها

خستگی هایم در واژه نمی گنجد...

یــا رب از ابـــر هدایــت برســـان بــارانی

پیش از آنی که چو گردی ز میان برخیزم

يا حق

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24 توسط: فواد ساعت 18:31 |  لينک ثابت   • 

خيلي دور ، خيلي نزديك...

مجتبی از هر نظر پسر دوست داشتني و فعالی بود. از آن آدم هاي خوش برخورد و نجیب كه صداي مهرباني دارند.كارشناسي ارشد میخواند و چند ماهي بود كه در كنار تحصيل،در مدارس تدريس مي كرد. به واسطه چند واحد هم كلاسي بودن رابطه ي صميمانه اي داشتيم و مثل سایر بچه های دانشكده مرا به اسم کوچک میشناخت و صدا میزد. ديروز در کمال ناباوری شنيدم که در اثر ابتلا به آنفولانزای نوع A فوت كرده. تا وقتي عكسش را در اعلاميه ترحيم نديدم باورم نشد! امرزو در مراسم ختمش شركت كردم. ديدن چشمان اشكبار شاگردان مجتبي در مراسم ختم معلمشان حال و هواي خاصي داشت...

شايد اين اتفاق بهانه ي خوبي باشد تا بگويم اين روز ها خيلي زياد به زندگی، مرگ و مفهوم واقعي اين دو فكر ميكنم. از حرف هاي كليشه اي و هميشگي بيزارم ولي به هر حال مرگ هم جزء انكار ناپذيري از نظام طبيعت است.حقيقتي كه دير يا زود آن را درك خواهيم كرد. (هر چند اصطلاح دير يا زود براي مرگ كمي احمقانه به نظر ميرسد! ).  ولي آيا تا به حال به مرگ خود فكر كرده ايد؟ 

مدت هاست برايم فكر كردن به مرگ و پيشبيني حواشي آن جذابيت خاصي دارد. ساده ترين مثالش اينكه در صورتي كه به هر دليل مرگ من فرا رسد رفيقم چطور جزوه اي كه به جانش وابسته است و به من امانت داده را ميتواند پس بگيرد!؟ سرنوشت خانواده ، دوستان ، و كساني كه با آنها پيوند خاطر دارم... و حتي وبلاگ هايي كه احتمالا در گورستان دنياي مجازي فراموش خواهند شد!

معمولا هر كسي در آن دقايق آخر چيزي دارد كه به آن فكر كند. به اويي كه بيشتر از همه دوستش دارد.  نمي دانم تا به حال جان دادن كسي را از نزديك ديده ايد! در آن هنگام كه زير لب ذكر مي گويد و دست هاي نيمه جانش كه به سمت آسمان دراز است به ناگاه...

چيزي كه بيشتر از همه فكرم را به خود مشغول كرده سوالات ساده ايست!
 اين چند صباح چگونه گذشت؟
چه از خود باقي خواهم گذاشت؟
و چه سرنوشتي در انتظار من است!

 

دست هايم پر از خالي ست...

اما

در آن زمــان كــه بميــــرم در آرزوي تو باشم
به آن اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم

در پناه حضرت دوست  


*       *       *       *       *       *       *

پي نوشت:
- آنفولانزاي خوكي (نوع A) را جدي بگيريد. دوست من در كمتر از ۲۴ ساعت جان باخت!  
- تب بالای ۳۸ درجه، سردرد، گلودرد، سرفه ، درد در قفسه سينه همراه با افزايش ضربان قلب از علائم اصلی این ویروس است .
- بهترين راه پيشگيري از آنفولانزا شست و شوي دست با آب و صابون است.

 

نوشته شده در شنبه 1388/09/21 توسط: فواد ساعت 16:44 |  لينک ثابت   • 

عید ولایت مبارك


اثر علي نعمت الهي -رنگ روغن روي بوم - 1327
رنگ روغن روي بوم  - اثر علي نعمت الهي -  1327

الحمد لله الذي جعلنا من المتمسکين بولاية مولانا امیرالمومنین علي (علیه السلام)

عید غدیر سالروز تاج گذاری اسوه عدالت و منتهای عرفان امیر مومنان علی (ع)
بر شیعیان و دوستداران حضرتش مبارک

 دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين
به علي شناختم من به خدا قسم خدا را

*   *   *
 براي مشاهده موزه هنرهاي ديني امام علي (ع) اينجا كليك كنيد.
و شاه غرل معروف استاد شهريار در اینجا

 

نوشته شده در جمعه 1388/09/13 توسط: فواد ساعت 9:0 |  لينک ثابت   • 

شرابی تلخ می خواهم...

مدت هاست که با تمام وجود عطش شراب تلخ مردافکنی را در ضمیر خود احساس می کنم. شراب تلخ مرد افکنی که با شهد معنایش مرا آنچنان در دریای بی کرانه ی خود غرق سازد كه آغوش گرم هيچ ساحلي را ياراي دست گيري از این غریق مخمور نباشد...

شاید بتوان نسبتی بین هنر و آن شراب تلخ یافت. چرا که هنر نیز آن عطش و آشفته حالي هاي روح را تسکین داده و از طرفی دو چندان می کند. فرقی نمی کند ديوان سراسر عشق و مستي حضرت حافظ باشد، يا نوای گرم و دلنشين استاد شهرام ناظری،يا كتابت های موزون و  دلرباي استاد علي شيرازي در سكوت سپيد كاغذها و يا... چند روزی است به واسطه ی دوست عزيز و برادر ارجمندم كتابت عشق با آثار این استاد هنرمند آشنا شده ام.

           

درد عشقي كشيده ام كه مپرس...
اثر استاد علي شيرازي

به راستي كه هنر شرابي ست كه هر كه جرعه اي از آن نوشيد ، مست شد...

آری...
شرابی تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
کـه تـا یک دم بیاسایم ز دنیـا و شر و شورش

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02 توسط: فواد ساعت 21:35 |  لينک ثابت   • 

در تحیرم

            در تحیرم!

                   ریشه های ناگزیر عشق

                                 با وجود زخم های کینه بسته ی عمیق

                                                  در دل هزار پاره ی مسافران خسته ی غریب

                                                                                                چگونه تاب آورد؟!

 . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ . ـ .

 کینه از دل دور باد...

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18 توسط: فواد ساعت 21:39 |  لينک ثابت   •