تبليغاتX
مدادشکسته

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

عید به یاد ماندنی ای شد، علی سنگ تموم گذاشت،خدا خیرش بده،کمپلت با خواهراش گردش و بیرون رفت و ما هم خونه موندیم یا آویزون دیگران شدیم،واقعا زندگی خانوادگی نعمت بزرگیه که هرکسی از عهده ی شکرش بر نمی آد.از اون مهمتر بی شوهر نموندن و شوهر داشتنه ، خدا علی رو حفظ کنه و سایه اش رو از سر من و زیتون کم نکنه، وجود مرد تو خونه یه چیز دیگه است همین که نفسش بیاد و بره کافیه،البت این قصیه ی نفس رو همکلاسی بیرزنم که بش میگیم مادر بزرگ گفته ،آخه شوهرش در اثر جانبازی مرده و حالا (یعنی بعدمرگ شوهرش)خودش و۴ بچه اش مدارج عالی تحصیلی را به سرعت طی کردن علاوه بر اینکه خانوادگی دارن دکترا ی سهمیه ای می گیرن، ثروت قابل توجهی هم از اون مرد شریف براشون باقی مونده،چه مرد نجیبی ،یادم باشه وقتی خواستم شبا برا مرگ علی خیالبافی کنم ،بفرستمش سر مین،آره اینطوری بهتره،بعدش هم، در طی گذراندن مدارج ترقی هم همش راجع به نفسش و اینکه چقدر (هه ش)خوشبو بود حرف می زنم نمی گم روزی صدبار ازش می خواستم (اربیت)بجوئه یا آدامس بزنه،میگم:کاش فقط نفسی ازش می اومدو نمی ..ببخشید می رفت ،می رفت.

نوشته شده توسط تارا اوا در 14:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387

دوباره دلم برای اینجا تنگ شد اومدم چرندیاتم رو حذف کنم دیدم دلم نمی اد.
نوشته شده توسط تارا اوا در 20:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم مهر 1387

زیتون می ره مهد کودک، وقتی می برمش و فضای اونجا و رفتار بچه ها رو می بینم ، دلم می خواد بی خیال همه چیز بشم وبشم یه مربی کودک،پسر داییم نیکان  هم تو کلاس زیتونه ، روز اول به زور و با گریه رفته بود مهد و مدام تو گوش مامانش نق می زد که برو کنسلش کن!

ولی وقتی رفته بود ،تصمیم گرفته بود جمعه ها هم بره مهد کودک،به مامانش میگه نانی که مخفف نهاله براش تعریف کرده بود که سر کلاس جیشش گرفته ،نانی میگه :پس چرا به خانم نگفتی؟ـگفتم ولی صدامو نشنید.ــ باید بری نزدیکش که صدات رو بشنوه ، حالا چیکار کردی؟ـبه چومبولم گفتم جیشو نیاره تا بریم خونه!!

از وقتی داستان روز اولشو شنیدم ،علقه ام بهش دو چندان شده ،کلاسی رو پر از بچه در نظر میارم که معلم داره براشون داستان میگه ،ولی نمی دونه تو ذهن کوچولوی هر کدوم چی میگذره؟ چه مسایل ریز وبدیهی تو دلشون اساسی ترین مساله است.

زیتون هم روز اول همه ی خواسته اش این بوده که بره تو حیاط پیش دختر عموش که خاله مربی نذاشته

زیتون روز دوم بهم گفت :یه زیتون دیگه هم تو کلاس هست ،خیلی چاقه ،اسمش زیتون نیک پرشه ،همش گریه میکنه(از نیک پرش ،حتما منظورش همون نیک منشه)روز سوم گفت :بازم زیتون نیک پرش گریه کرد ،خاله مربی بردش دفتر(کاشف به عمل اومد که مدیر مهد خاله ی پدر نیک پرشه!)

مری مرتب!(اسم یه کتابه!)هم تو کلاسمونه ،موهاش دوگوشی ان(بعدا فهمیدم اسمش ،فاطمه است)

یکی هم داریم اسمش نهاله ،مثل اسم خاله نهال(به نهال گفتم انگار تو کلاسشون یه نهال دارن ؟گفت اره نیکان اومده گفته :نانی خانم اسمامون رو خونده گفته نهال ،من اشتباهی دستمو بالا بردم!)

نیایش ادامه داد یکی تو کلاسه که اسمش حدیثه موهاشو مثل کوچیکیای من می بنده (وسط سرش مثل ابشار)،نافش بیرونه،لباسش آبیه ،بهش گفتم :لختی(به صورت جمله ی خبری خوانده شود)گفت:هههن(همراه با گاز گرفتن لب)لباس سبزه اومد گفت:این دوست منه.

یه پونز !! عظیمی هم داریم (گفتم حتما پونه است ،اصرار داشت که پونزه ! گفتم :دختره؟ گفت نه پسره ،نتیجه گرفتم شاید یونسه!

دیشب کلی ماجرا تعریف کرد از کلاس که وقتی مربی میره بیرون بچه ها چه آشوبی می کنن وچقدر شکلک در میارن و میخندن ،من و خودش هم دیشب با شکلکها و تعریفاش کلی خندیدیم امروز صبح وقتی گفت اون ماجراهای شکلک الکی بوده فهمیدم سر کار بودم گفت: فقط راه میریم تو کلاس اما داد نمی زنیم.

دیشب سر تختش دراز کشیده بود بعد از همه ی این تعریفها وخنده ها، صدام کرد گفت بیا بهت بگم خاله مربی چی گفت؟منم خیلی جدی گفتم چی گفته؟ ـگفت(صداشو تو دماغی کرد)داریم سالاد درست می کنیم ،ما غذامون سالاده!!

ودوتایی با هم زدیم زیر خنده ،این جمله ایه ،در واقع ترجیع بندیه ،که نمی دونم از کجا درش آورده که راجع به همه به کار میبره.

نوشته شده توسط تارا اوا در 17:9 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

حرف پرنده

داری پررورو می شی ها! هی من ور بزنم وتو بشینی بروبر منو نگاه کنی؟ تارای من کجاست که با ایده های نو و مغز متفکرش اینجارابترکونه؟

این علی را بفرست دنبال یه لقمه نون ماباهم یه گپی بزنیم!دلم لک زده برات...

دیشب نمی تونستم بخوابم.داداشی اونروز زنگ نزده بود ومن نگران بودم. یاد پرتقال میفتم.عماد همیشه اول باید پرتقال هارابچشه ،اگه ترش نبود وبا معده من سازگار بود ،من بخورم.هروقت پرتقال تموم می شه می گم:خوشی های دنیا چه زود تموم می شن...می خواستم فرض کنم داداشی هم یه پرتقال بود که تموم شد... می شه یه پرتقال دیگه باز کرد؟نه این پرتقال فرق می کرد.خودتم می دونی!به همه سیب و پرتقال هایی که تو زندگیم اومدن ورفتند،فکر کردم.به مهرداد پسرداییم،به حمید اون ام اسی مهندس کامپیوتر که ام اس بدجور زده بودش زمین...همون که می گفت :دنیا اگر سبز هم باشد،سبز لجنی است.یا "ناخدا ابرسیاهی درراه است،ناخدا گفت:حرکت!"به هادی،به عرفان،شادی،به حامد که می گفت مثل خواهرم می مونی،به جوجه ،به سعید،شیدا،به رضا،ندا،سونا،سارا،ا...شاید خیلیا واسه هم سرگرمی بودیم ولی داداش دلگرمی بود...دوست دارم از چهارشنبه تا شنبه راازذهنمون پاک کنم .هربار می خوام دربارش با عماد حرف بزنم،می گه حرفشو نزن! من فراموش کردم.

پریشب ،شب اول قدر بود.عمادمی خواست بره مسجد.منم می خواستم تو خلوت بیدار بمونم.آرزوهامو بنویسم واگه بتونم هدفمندشون کنم.ببینم چی راضیم می کنه؟چی می خوام؟

 گفتم نمی خوای با خواهرم آشتی کنی؟با شراره ، وشوهرش سرسنگینه.سر قضیه اون شب! گفت :من ازشون ناراحتم.چرا مارابزور به هم انداختن؟چرا با توجه به شناختی که از تفاوتهامون داشتن،دروغ گفتن؟چرا ؟؟؟ تا آخر عمرباید عذاب بکشیم؟سرمو انداختم پایین وبغضی که مدتهاست،عین سنگ آزارم می دادهری ریخت پایین!دلم براش سوخت،دلم برای خودم سوخت.حق او این نبود!حق منم این نیست! تصمیم گرفته بودم گریه نکنم.هیچ کس حق نداره اشک منو دربیاره!هر مشکلی راهی داره! ولی جاده در دست تعمیره!راهی نیست...

گفتم: چقدر بدبختم ،نه پیش تو جایی دارم،نه پیش خانوادم.

نمی خواستم احساساتش را جریحه دارکنم یا مظلوم نمایی کنم.

بغلم کرد،بوسیم،نازم کرد.گفت تو برکت زندگی من هستی!توروباهیچ کس عوض نمی کنم!بچه نمی خوایم، تو قسمت من بودی  ومن به رضای خدا راضیم.هیچ گله ای هم ندارم.وخیلی دوست دارم!

 دوست داشتن!چه واژه مندرس و مزخرفی!یاد بچگیم افتادم،اون روزا که با اومدن صنم،من از سکه افتاده بودم و از کمبود محبت داشتم می میردم!اون روزا که سرگرمیم کلاس قران بود و دلگرمیم دعاهای مفاتیح الجنان!هیچ کس دوستم نداشت.یه دختر لوس زشت با حجم عظیمی از دماغ!، که هرجا می رفتم همه اذیتم می کردن.مامان گفت از معلمتون دعای محبت بگیر!دعای محبت گرفتم:هزار بار باید می خوندم:یاقاهرالعدو،یاوالی الولی،یا مظهرالعجایب،یا مرتضی علی.واسه محکم کاری،مامانم هم 1000بار خوندش!من بزرگ شده بودم وبا اعتماد به نفسی که این دعا بهم داده بود،دوست داشتنی بودن را تجربه کردم.چون بزرگ شده بودم، قوانین زندگی رایاد می گرفتم.زودهم بزرگ شدم.دوستای خوبی پیدا کردم ...

رو به عماد داد زدم،گفتم نمی خوام هیچ کس دوستم داشته باشه!خواهرم چون دوستم داشت، نصیحتم می کنه!داداشم چون دوستم داره تهدیدم می کنه! بابام چون دوستم داره محدودم می کنه!تو چون دوستم داری بزور می خوای ببریم به بهشت!ولم کنید.نمی خوام کسی دوستم داشته باشه...

اینقدر این واژه برام مهوع شده که نگو... چقدر طول می کشه تا به کسی بگم دوستت دارم؟وقتی کسی می گه دوستت دارم،احساس مسئولیت می کنم .نگران می شم مبادا لیاقت دوست داشتنش را نداشته باشم. سعی می کنم دوست  داشتن هارا بیشترجدی نگیرم.اگه واقعا کسی ،کسی را دوست داشته باشه باید باهمه نقصهام بخوادم.مثل تو! چقدر خوشحالم که تو همیشگی هستی.تو اومدنت رفتنی نبود!رفتنی نیست! چقدربرای حفظ دوستیمون هزینه کردیم؟زیاد!!!!

جنگیدن باشوهرت،قبضهای تلفن...

زیتون را ببوس!

نوشته شده توسط صدف

نوشته شده توسط تارا اوا در 16:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387

نامه ی صدف1

تارا...

سلام.هرروز از صبح منتظر فاجعه ام.همش دلم می گیرد.انگار روزم شب نمیشود اگر مرگ را تجربه نکنم.بادبادک باز را می خوانم.حس عجیبی ادم را مسخ ممی کند.امروز یک دانشجو که نمره پروژه اش وارد نشده بود،اعتراض کرد.فرستادنش کمیته انظباتی.گفتند خیلی بی ادب بوده.یادت هست ماهم بی ادب و گستاخ بودیم.خانم أخوندي چقدر زد تو سرخانواده ام که مرا مثل بقیه تربیت نکرده اند.صنم را ببین!چه گستاخی ها که نمی کند!می ریند به هیکل همه .همه هم می گویند به به عجب بویی!

کارم شده بستن چشمانم و فکر کردن به آینده ای که خود خودم، می شوم.خودم از همه حصارهای نامرئی رها می کنم تا ببینم چه می کنم.ببینم بازهم اگر مشکلی برایم پیش آمد ،نذر می کنم؟ یا وقتی رها می شوم ، باباد می چرخم؟

ان روزها،همان روزهایی که زیادی خوش می گذراندم.تا چشم عمادرا دور می دیدم ،با چپ اندرچلاقهای ام اسی یا با دوستهای وبلاگی،قرار می گذاشتم. فرحزاد می رفتیم وقلیون می کشیدیم و سیگار کاپتان بلک. جوجه هایی بودند برای اینکه کودک درونم را هار کنند.دوستانی که درد مشترک داشتیم،یا خنده های ازته دل!رستورانها وکافی شاپ هایی می رفتم که عماد مرانبرده بود وداداشی بود تا سخت ترین شرایط رابرایم حلاجی کند.تند رفتم؟یعنی خوشی حد ومرز دارد؟ تعداد دوستان،جنسیتها و میزان نزدیکی واحد خاصی دارد؟شوهرداشتن و تعهد تا کجا ست؟خدایی ناکرده مرزی ندارد که؟وقتی تلفن خانه شنودداشته باشد،کامپیوتر خانه را شوهرت به بهانه لب تاپ فروخته باشد،ماهواره رابرای مبارزه با نفسش جمع کرده باشد،سرکار گزینش هردم بخواهدت،مسنجر کنترل بشود با نت ساپورت تک تک اعمالت را ببینند...آخ نفس کم می آورم...

این روزها...تپش قلبم ربطی به هیچ ندارد.قلبم انگار جا کم می آورد هی می زند به در ودیوار.بغض می کنم.موهایم چپه چپه می ریزد.صورتم پرشده از نقطه های قرمز.زشت شده ام.رنگ اسارت گرفته ام.هرچه عماد بیشتر محبت می کند،بیشتر می ترسم.سعی می کنم حسابی بهش حال بدم،ولی دیشب موقع عملیات،اشک می ریختم.نمی فهمم.گاهی دوستش دارم.ازینکه بعدازون قضیه،وبا حس تلخ خیانت،چنین با ولع می بوسدم وبرایم کباب درست می کند و وقتی سرم درد می کند،شربت عرق نعنا و بیدمشک درست می کند.ولی بادیدن گاوصندوق ،مثل یک هیولای وحشی،روحم را چنگ می زند.و تصور موبایلم با مدرک جرمی که درانجا حبس شده است،تنم می لرزد.انگار که پلیس بغل دستت نشسته باشد و منتظر خطاهای تو باشد.ترس وجودم را می گیرد وناآرام می شوم.وازومیترسم.میخواهم همیشه پیشم باشد،تا ازجلوی چشمم دور می شود،می ترسم.  پایم لنگ می زند.رویا می گوید:مریم توچرا؟ندیده بودم کم بیاوری! توی بدترین شرایط کسی نمی فهمید من غمگینم،ولی این روزها خیلی ها فهمیدند.صدای خنده ام که هیچ،اما بغضم بارها لو رفته است.ببخشید که همیشه با ناله هایم سرت رادرد می آورم....

انگار همیشه باید بعداز خنده های کذاییم، صدای گریه ام را هم بشنوی.داداشی می گفت:90 درصد مشکلات را خود ادم برای خودش بوجود می آورد.راست می گوید...

هیچ وقت هیچ چیز را جدی نگرفتم. هی تو گفتی و من گفتم،انشاءاله که گربه است.گربه نبود ،پربود دوروبرم از پلنگهای قوی وتیزچنگال که دربرابرشون هیچی نبودم.

ولی یه چیزی یاد گرفتم...نه خیلی چیزهای یاد گرفتم.هرزگی عالمی دارد و به کسی ربطی ندارد من چگونه خواهم زیست.

هرچیزی تاوانی دارد

آشغال آشغال است

باید دورش ریخت

تکه ای گوشت گندیده ای باشد

یایک فکر کهنه

یک بغض بدون اشک

یا آرزویی که برایش نمی جنگی

یا اعتقادی که  باورش نداری

یا شعاری که نمی فهمیش

یادگاری که پس مانده یک خاطره باشد،چه خوب چه بد

باید دورش ریخت....

نوشته شده توسط صدف                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              

 

نوشته شده توسط تارا اوا در 12:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

سریال من و صدف

سال ۷۸ من و صدف یک سری نوشته ها خطاب به هم می نوشتیم که دیشب آنها را مرور می کردم فکر کردم بد نیست برای اینکه بدانیم چه بودیم و که شدیم آنها رادر این صفحات جا بدهم آن زمانها من و صدف دغدغه ی داشتن خدا را داشتیم، دنبال لذت بردن از خواندن نماز بودیم، یادم می آید، صدف برای حل این مشکل ،نسخه ای از خانم «کاف»دبیر روشنفکر دینی مان، گرفته بود که جملات این چنینی داشت:درحالت کسالت نماز نخوان،یا چیزهایی ازاین قبیل. اما هیچ کدام افاقه نمی کرد وما هم چنان اندر خم یک کوچه ،می ماندیم وشاید دل به جمله ی معلم مان خوش می کردیم که می گفت : حتی بعضی فقها مثل امام ،معتقدند کمال آدم ،در خواندن دو رکعت نماز با حضور است!  

فکرش را بکن ، حالا اگرکسی هم پیدا می شد بمون می گفت این چیزها کشکه ،سرو تهش را به هم متصل می کردیم.

صدف اون روزها خواب این روزها رو هم می دیدی ؟نه؟ولی راستشو بخوای دیروز با خواندن اون ورق پاره ها من نطفه ی چنین روزهایی را می دیدم چه سخته یک عمر دربه دری فکری بعدش هم پنهان کاری فکری وپذیرفته نشدن.

          

نوشته شده توسط تارا اوا در 11:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم شهریور 1387

یه روزی روزگاری با صدف

يه روز باببزي خنك با هواي دلپذير٬ من و صدف تو كوجه هاي قديمي شهر قدم مي زديم 10 سال پیش٬ أره 10 سال٬ روي نيمكت نشستيم و حرف زديم. صدف اون سال تو خوابگاه هم اتاقي داشت به نام ريتا كه ٬اساسي همشونو به زندگي بدبين كرده بود سال بعدش صدف خودشواز اون كند و وقتي من هم به جمعشون تو خوابگاه پيوستم٬ منو از ريتا كه اسم واقعيش معصومه يا يه جيزي تو اين مايه ها بود برحذر داشت ٬باوجود اينكه اين ريتا خونه ي ما هم اومده بود وانمود مي كردم نمي شناسمس .يه بار يادم مي اد نشسته بود تو راهرو ،همچين پهن و پهلا  و با يه نفر پچ پچ مي كرد ٬مي خواستم رد بشم وراهي به جز گذشتن ازريتا نبود ٬بهش گفتم :ببخشيد ٬اونم بهم نگاه كرد ٬خودشو جمع كردو گفت :خواهش مي كنم... نگاهش و جشماش شبيه روزيتا خواهر صدف بود .

اون روز پاييزي ٬صدف دنبال خوشبختي مي گشت يادمه ازش برسيدم :صدف! خوشبختي يه حسه كه ميشه داشتش٬ يا چيزيه كه بايد دنبالش گشت تا به دستش اورد؟

روبروي ما دوزن ميانسال چاق ٬خسته از مسافت طي كرده روي پله ي دم در يك خونه نشستن وهركدوم سيگاري روشن كردن و به لب كذاشتن ٬حتما تو اون هوا حسابي مي چسبيد.

.............شايد يه روزي٬ من و صدف هم بيروخسته٬ توي يك كوچه ي قديمي ٬جايي كه بتونيم حسي ازاد رو تجربه كنيم ٬كنار هم بشينيم وبه ياد جوونيي كه تباهش كردند سيگاري روشن كنيم و سري تكون بديم.

نوشته شده توسط تارا اوا در 17:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

اول سال آخر سال

مدرسه داره تموم میشه ومن از دست شاگردای لاتم که معامله ی موبایل دزدی می کنن وداستانهای بی سروته عشقیشونو سر کلاس برام تعریف می کنن راحت میشم امروز یکیشون میگفت:ازش پرسیدم از چی من خوشت اومد؟

گفت : از حجابت با چشم و ابروت!!!

خدایا...

نوشته شده توسط تارا اوا در 20:10 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم بهمن 1386

ا....

اخرین بار کی بود؟ادم یا باید بتونه مثل بچه ی ادم حرفشو بزنه یا اینکه بی خوده کلمه پشت سر هم ردیف کنه /چقدر ابلهانه به نظرم می رسه که هی باید احترام یه نفرو که بزرگتراز خودته وهیچی نمی فهمه نگهداری/هی بگی البته تجربه ی شما بیشتره ولی من فکر می کنم.../اونم فکر کنه تو چقدر پر مدعا ومغروری.

نوشته شده توسط تارا اوا در 23:59 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم آذر 1386

مردن دیگران وامدن یک نفر

الف)بعضیا سر کلاس ،گندشو در میارن .اگه استاد گفت: پشکل ،از دهنش پرید وگفت پشکل ،مگه دست بر می دارن تا تمام ارای کنت ودورکهایم و وبر ومارکس رو راجع به پشکل تحویل استاد ندن ،که نمی تونن نفس راحت بکشن ،تو وسطاش هم  اگه لطیفه بی ارتباطی به ذهنشون رسید،یا نظرات شخصیشون روهم با ارامش هرچه تمام تر،تعریف می کنن، که چنین نظراتی صد البته مهمتر از تئوری مارکسن ،به دودلیل :                          

1-تجربه کشورهای شکست خورده ،خط بطلانی بر ارای مارکس بود.                                                                    

در اینجا دیگه کاری به شبه علمی بودن وایدئولوژیک بودن ارای مارکس نداریم.                                                        

2-این نظرات شخصی در هیچ کتابی ثبت نشده است .(!)                                                                                      

 نیاز به توضیحه که:دلیل دوم به مراتب و به طور مشخص از دلیل اول مهمتر است.جمله ی توی هیچ کتابی نوشته نشده،یعنی اکسیر شفابخشه هیچ جایی گیرت نمی اد،واین خیلی مهمه،نصف استادامون هم حرفاشون تو هیچ کتابی نیست !و،برای  همینه که اینقدر مهمن!هم خودشون ،هم حرفاشون،هم جزوه هاشون.                                                                               

این اپیدمی شده ،استاد امار!! مطمئنه که حرفاش و فرمولاش تو هیچ کتابی نیست .اینو بارهام سر کلاس گفته،همه هم به نظرش بی سوادن ،منظورش دانشجوها نیستن هان، با استادهاست.استاد مردم شناسیمون ،هم که یقین صد درصد داره که حرفاش تو هیچ کتابی نیستن!وصد البته هم خیلی مهمن .                                                                                    

من که شخصا منتظرم استاد زبانمون این هفته بیاد بگه زبانی که من تدریس می کنم تو هیچ کشور غربیی بطر اعم وتو انگلیس وامریکا بطر اخص تکلم!!نمی شه.                                                                               

یه سوال :مادربزرگ من هیچ کتابی چاپ نکرده ،باید جزوه بردارم از حرفاش؟                               

ب )یه روز بر خانَه نِشَستَه بودم تخمنه می شکستم ،یک هو دیدم یکی زنگ زد ،گوشینه ورداشتم دیدم ،انتونی گیدنزه،گفت همه برو بچه ها جمعن هابرماسم، اینجاس پاشو بیا همه سراغتو می گیرن.                                                        

یَک طیارنه دربست کردم ورفتم خلاصه،روح وبر هم اظهار کردیم ،خیلی ناراحت بود ،پرسه کردیم چَِِِرا ناراحتی؟گفت:ناراحتم چَرا عمرم به دنیا نبودکه تورو ببینم!!                                                                                        

ج )خوش بینی اینه که وقتی یه پرنده تو سرت خرابکاری کرد خوشحال بشی که خوبه که گاوا بال ندارن،ولی بدم نبود اگه گاوا بال داشتن چون می شد امیوار باشی که وقتی یه ادم احمق پرچونه داره با دری وریاش مغزت رو سوراخ می کنه هر لحظه ممکنه یه تاپاله با ابعاد مناسب روی سر وروش بریزه.وای که چه حالی می داد!اونوقت مردم از چتر استفاده می کردن که لابد اسمشم دیگه چتر نبود پهن گیر یا تاپاله گیر مناسبت تر بود.                                                                                  

برای رسیدن به انچه مطلوبمونه ،یا منتظر اومدن کسی هستیم یا منتظر مردن کسایی.                             

                       

نوشته شده توسط تارا اوا در 14:12 |  لینک ثابت   •